تلاش من رسیدن به دموکراسی است
گفتوگو با ادوارد آلبی، نمایشنامهنویسِ آمریکایی
برگردانِ فرنوش تهرانی
ادوارد آلبی تاکنون سهبار برندهي جایزه پولیتزر شده و در سال ۲۰۰۲ جایزهی تونی را دریافت کرده است. ادوارد آلبی نامی آشناست. همیشه نام او با نمایشنامهي چهکسی از ویرجینیا وولف میترسد؟ همراه بوده، نمایشنامهای تحسینبرانگیز که اعتبار و شُهرت زیادی برای او به همراه آورده است. در حال حاضر آلبی در نیوریورک ساکن است و پس از آرتور میلر یکی از مشهورترین نمایشنامهنویسان قرن معاصر بهحساب میآید.

شما بزرگشدهی نیویورک هستید و از کودکی تا حال در این شهر ساکناید. آیا تعلق خاطری نسبت به این شهر دارید؟
من بچهی پرورشگاهی بودم و خانوادهی آلبی مرا به فرزندخواندهگی پذیرفت. خانوادهی آلبی از جمله افراد مشهور در تئاتر وودویل بودند و «تئاتر کیست آلبی وودویل» متعلق به آنان بود. من در آنجا با شخصیتهای معروف تئاتر وودویل همچون بیلی گانسون، ویکتور مور و ادواین آشنا شدم. آنان از جمله بازیگران مشهور تئاتر وودویل بودند که البته نامشان فراموش شده است و خیلی از مَردم آنان را به یاد نمیآورند. من با دنیای نمایش خیلی زود آشنا شدم. فکر میکُنَم ششساله بودم که به تماشای نمایش جامبو رَفتم. این نخستین تجربهی من بود و همین آشنایی من با نمایش باعث شد که به اجرای زنده علاقهمند شَوم. بدون شَک این تنها و بهترین شانس زندهگی من بود. بچهای پرورشگاهی که خانوادهاش او را تَرْک کرده بودند.
شما دوران کودکی خوبی داشتید؟
هرگز احساس خوبی نداشتم. میدانستم که آنان والدین من نیستند. فکر میکُنَم آنان نیز متقابلن چنین احساسی داشتند. من تنها برای آنان یک پسر بودم، یک پسربچهی زیبا که توانسته بود زندهگیشان را از حالت یکنواختی درآورد. آنان مرا در سِن نُهسالهگی به مدرسه فرستادند! من یاد گرَفتم که بهتنهایی برای خودم تصمیم بگیرم و مراقب خودم باشم.
آیا مدرسه را دوست داشتی؟
بله. من مدرسه را دوست داشتم و دلم میخواست که به تحصیلاتم ادامه دَهم. من همیشه از شاگردهای خوب کلاس بودم و اگر روزی به مدرسه نمیرَفتم خیلی ناراحت و غمگین میشدم. فکر میکُنَم دوران مدرسه تأثیر بسیار مهمی در سَرنوشت من داشت. من عاشق هنر بودم. ابتدا شروع به نقاشی و طراحی کردم، در آن زمان تنها هشتسال سِن داشتم اما از سن نُهسالهگی شِعر سُرودم، بَعد میخواستم آهنگساز شَوم. زمانی که یازدهسال سِن داشتم بهشدت تحثتأثیر باخ بودم، اما نمیدانم چرا سراغ آهنگسازی نرَفتم. باخ آهنگساز فوقالعادهای است.
شما دلیل علاقهتان به هنر را در چه میدانید؟ چرا از همان سنین جوانی فکر میکردید که باید در این رشته فعالیت کُنید؟
به شرایطی که در آن زندهگی میکردم ربط داشت. خوب این چیزها برای من جالب بود. شاید هم به دلیل این بود که من خانوادهی واقعی نداشتم. حالا که به گذشته برمیگردم و به دوران کودکیام، دلیل قانعکُنَندهای برای علاقهام به هنر پیدا نمیکُنَم. فکر میکُنَم که فرزندخواندهگیام مسئلهی مهمی نبوده است. دوران کودکی خوبی داشتهام با آنکه حتا پس از بزرگشدنم به دبیرستان میرَفتم، نمیتوانستم به خود بقبولانم که بِین ما نسبتی وجود دارد!
آیا کتاب در زندهگی تو تأثیرگذار بوده است؟ تو در دوران کودکی و جوانیات بیشتر به چه نوع کتابهایی علاقه داشتی؟
بله قطعن، من بسیار میخواندم و بیشتر هم کتابهای سَرگرمکُنَنده را دوست داشتم. خانوادهای که با آنها زندهگی میکردم کتابخانهی بزرگی داشت. من هر شب کتابی را از کتابخانه انتخاب میکردم و میخواندم. آن زمان سیزده یا چهاردهساله بودم. یادم میآید که یکی از نویسندهگان محبوبم ایوان تورگنیف بود. بعضی شبها تا صبح بیدار میماندم و تا کتاب تمام نمیشد، نمیخوابیدم. حتا سَر صبحانه هم کتاب میخواندم و هیچگاه هم با مخالفت خانواده روبهرو نشدم. من مجبور بودم که با آنان صبحانه بخورم؛ این یک رَسْم خانوادهگی بود. تنها یکبار از آنان پرسیدم اتفاقی افتاده است؟ و آنان در جواب من گفتند یکی از کتابهای کتابخانه گم شده است. من گفتم اگر منظورتان کتاب ایوان تورگنیف است، پیش من است.
شما در زمانی که با این خانواده زندهگی میکردید دچار مشکل بودید؟
من هرگز احساس نزدیکی و خویشاوندی با آنان پیدا نکردم. شاید این مسئله کمی عجیب به نظر بیاید. من اولین بچهای نبودم که به فرزندخواندهگی یک خانواده دَرمیآمدم. خیلی از کودکان را میدیدم که خیلی زود توانسته بودند خود را در محیط جدید و با خانوادهي جدیدشان وفق دهند، اما من میدانستم که همخون آنان نیستم، پس نمیتوانم با آنان نسبتی داشته باشم. این تفکر همیشه با من بود و همیشه احساس ناامنی میکردم که بعدها در نمایشنامهی داستان باغوحش نیز به آن اشاره کردم.
شما با توضیحاتی که دربارهی دوران کودکیتان دارید، بچه موفقی نبودید، درست فهمیدم؟
خوب… نَه! من مدرسه را دوست داشتم ولی دلم نمیخواست به مدرسه بروم. در عین حال خانه را نیز دوست نداشتم چون احساس آرامش نمیکردم. نمیدانستم چهکار کُنَم. از طرفی باید درس میخواندم زیرا درسخواندن را دوست داشتم و از سوی دیگر نمیتوانستم. به نظر میرسید که معلمان نیز پِی به احساس من بُرده بودند. به همین دلیل هم آنان من را به چیزهایی که مورد علاقهام بود تشویق میکردند، و این برای من یک موفقیت عالی بود. من خیلی چیزها در مدرسه آموختم.
آیا معلمان مدرسه در انتخاب مسیر زندهگی تو نقش مهمی داشتند؟
بله. البته برخی از معلمان من نقش مهمی در زندهگیام ایفا کردند و بسیار به من کمک کردند. آنان مرا خوب شناخته بودند و میدانستند که چه احساسی دارم، به همین دلیل هم مرا به سَمت چیزهایی که علاقه داشتم هدایت کردند. شاید خوب نمیتوانم این موضوع را برای شما بازگو کُنَم اما این مسئله حقیقت دارد. ناگفته نماند که من در مدرسهی خصوصی درس میخواندم و شاید اگر به مدارس دولتی میرَفتم چنین مسئلهای برایم اتفاق نمیافتاد؛ معلمان مدارس خصوصی موظف بودند که برای موفقیت شاگردانشان تلاش کُنَند.
شما گفتید که سرودن شعر را از هشت یا نُهسالهگی آغاز کردید…
بله، البته قبل از آن طراحی و نقاشی میکردم.
آیا فکر میکُنید که این مسئله در گرایش شما به ادبیات مؤثر بوده است؟
شاید. زیرا من اول نقاش شدم و بَعد نویسنده.
خیلی زود کالج را تَرْک کردید؟
بله این یک احساس دوطرفه بود! من برخی از درسها را دوست داشتم و سَرِ تمام کلاسها نمیرَفتم. زیرا برخی از درسها برایم جذابیت نداشت و این مسئله برای مدیران کالج خوشآیند نبود. به همین دلیل، آنان تنها یک راه را به من پیشنهاد دادند: «یا سَرِ کلاسها برو یا اینکه اینجا را تَرْک کُن.» خب من هم کالج را تَرْک کردم. من تازه از مدرسه فارغالتحصیل شده بودم و فکر میکردم با این روش میتوانم درس بخوانم ولی این فکر احمقانهای بود!
شما خیلی زود خانه را ترک کردید، چرا؟
بله. نخستینباری که خانه را تَرْک کردم سیزدهساله بودم. دلیل آن هم این بود که مادربزرگم بهعنوان هدیهی کریسمس چندصد دلار به من داد و من هم با این پول به نیویورک رَفتم و تلاش کردم که از طریق اقیانوس آمریکا را تَرْک کُنَم. اما پول کافی نداشتم.
خوب شما میخواستید کجا بِروید؟
هر جایی، لندن، پاریس، اما نشد.
زمانی که خانه را تَرْک کردید به گرینویچ ویلیج نیویورک رَفتید، مخصوصن آنجا را انتخاب کردید؟
گمان میکُنَم قبلن چیزهایی دربارهی گرینویچ ویلیج شنیده بودم، برای همین هم آنجا را انتخاب کردم. این منطقه مَردم عجیبی داشت به همین دلیل به آنجا رَفتم.
آیا واقعن اینطوری بود؟
بله. آنجا روزها خیلی خوب بود. هیچکس به تو کاری نداشت.
زمانی که به آنجا رَفتید چهکار کردید؟
من کمی گیج بودم، شاید هم نبودم. تنها کاری که کردم این بود که به تحصیلم ادامه دادم. به تماشای آثار نقاشان هیجاننما (Expressionist) رَفتم و به موسیقی آمریکای لاتین گوش دادم. به تئاتر مکمیلان رَفتم و در آنجا شاهد نمایشهای زیبایی بودم. در این مکان تئاترهای مستقل و خارج از جریان برادوِی به اجرا درمیآمد. به بازار کتابهای جلد شومیز میرَفتم، زیرا قدرت خرید کتابهای گرانقیمت را نداشتم و در این بازار میتوانستم کتابهای مورد علاقهام را با قیمت نازل بخرم. واقعن عالی بود. در همین زمان هم با آثار نویسندهگان بزرگ جهان آشنا شدم. من نزدیک دهسال آنجا زندهگی کردم. دوران خیلی خوبی بود.
در آن زمان چه کسی شما را تحت حمایت قرار داد؟
یکی از افراد خانوادهام مُقرری به من میداد که حداقل میتوانستم با این مُقرری شِکم خود را سیر کُنَم. از سوی دیگر، به همراه چندین نفر از دوستان نزدیکم آپارتمان کوچکی را اجاره کرده بودیم و در آنجا با هم زندهگی میکردیم. این قضیه ادامه داشت تا اینکه توانستم شغلی در پُستخانه پیدا کُنَم. کارم این بود که تلگرافها را به صاحبانشان برسانم. شغل خوبی بود، شاید برای شما کمی عجیب به نظر برسد ولی من راضی بودم چون هم شغل بیدردسَری بود هم اینکه انعام خوبی داشت!
خب حالا بیایید در مورد این مسئله صحبت کُنیم: چهطوری شما نویسنده شدید؟
نمیدانم فقط این را میدانم که همیشه رشتهی هنر را دوست داشتم. حتا نمیدانم دلیل علاقهام به آهنگسازی، طراحی و حتا نقاشی چه بود. شاید هم علاقهام به هنر امری اجتنابناپذیر بوده است، نمیدانم اما این چیزی بود که میخواستم و به آن رسیدم.
آیا میتوانید در اینباره توضیح بیشتری دهید؟
نَه! نخستینباری که باخ گوش دادید را به یاد دارید؟ یا اثری از یک نقاش بزرگ یا خواندن کتابی از تورگنیف! میتوانید آن را توصیف کُنید. من مطمئن نیستم.
زمانی که نخستین نمایشنامهی شما، داستان باغوحش منتشر شد چه احساسی داشتید؟
بهخاطر نمیآورم. میدانستم که اثر قابل تأملی است. زمانی که شروع به نوشتن کردم با دوستانم زندهگی میکردم. داستان باغوحش دو هفته طول کِشید. من ساعتها مینوشتم. شاید تجربهی زندهگی مشترک باعث نوشتن چنین اثری شد. زمانی که
نوشتن را شروع کردم، فکر کردم نویسندهگی هم بد نیست! نخستین چیزی که به ذهنم رسید این بود که تو هم میتوانی بنویسی. از آموختههایت استفاده کُن. این صدای توست.
چهطور شد به نمایشنامهنویسی روی آوردی؟ میتوانی دربارهی آن توضیح دَهی؟
گفتن دربارهی آن خیلی سخت است. بهنظر من هر کسی نمیتواند نمایشنامهنویس شود. اگر تو نمایشنامهنویس هستی دلیل نمیشود که شاعر خوبی باشی. شاید هم داستاننویس بَدی باشی. وقتی من شروع به نوشتن نمایشنامه کردم، میدانستم که میتوانم بنویسم و مطمئن بودم که راهم را پیدا کردهام. فکر میکُنَم هر نویسندهای که پا به دنیای ادبیات میگذارد چنین عقیدهای دارد. فَردی که میتواند قدم به دنیای هنر بگذارد با مَردم عامی کمی تفاوت دارد. خیلی از افراد در سنین جوانی به هنر روی میآورند، اما نمیتوانند تا آخر در این راه گام بردارند. نوشتن داستان باغوحش در یک لحظه به ذهن من خطور کرد. من میدانستم که چیز خوبی دارم مینویسم و اشتباه نکردم.
میتوانید بگویید چه چیزی الهامبخش شما بوده است؟
در مورد داستان باغوحش دقیقن نمیتوانم بگویم. ولی بدون شک مسئلهای بوده است. در داستان باغوحش من دو قشر از مَردم را تجزیه و تحلیل کردهام: یکی کسانی که سازشپذیرند و با هر وضعیتی خود را وفق میدهند و دوم کسانی که سازشناپذیرند. عوامل دیگری هم وجود داشت، اما تنها در حد یک طرح بود. نمیدانم. واقعن نمیدانم. تا آنزمان تنها یک نمایشنامه خوانده بودم. وقتی شروع به نوشتن نمایشنامهای دربارهی بسی اسمیت، خوانندهی آمریکایی بُلوز کردم تنها یکچیز برایم مهم بود و آن هم این بود که او در سال ۱۹۲۷ به بیمارستانی رَفت که متعلق به سفیدپوستان بود؛ یک ماجرای سادهی حقیقی من را وادار به نوشتن کرد.
زندهگی یک نویسنده چهگونه است؟
تصورم این است که زندهگی یک نویسنده کمی متفاوت است. نویسندهگان زندهگی خاصی دارند. بسیاری از ما دوست داریم که تنها باشیم و به دنبال آرامش هستیم، چیزی که هر کسی آن را دَرْک نمیکُنَد. بسیاری از مَردم به دنبال موفقیتهای تجاری هستند؛ چیزی که در زندهگی یک نویسنده نقش اساسی ندارد. نویسنده دوست دارد در اتاق خود بنشیند و بنویسد. این موقعیت برای او عالی است.
برای شخص شما چهطور؟
ابتدا طرح یک نمایش در ذهنم نقش میبندد و سپس به روی کاغذ میآید، به همین سادهگی. من نمایشنامهنویس هستم و تاکنون نمایشنامههای زیادی نوشتهام. من کار خاصی را انجام ندادهام، تنها چیزی را که به آن علاقه داشتم پرورش دادم. این حقیقتی است که بسیاری از مَردم دارای خلاقیت هستند. برخی آهنگساز میشوند برخی هم نَه. میدانید هِنری جیمز تصور میکرد که میتواند نمایشنامهنویس شود اما اشتباه میکرد، همینطوری که آرتور میلر فکر میکرد که میتواند داستاننویس شود و او هم اشتباه میکرد.
شما جایگاه نویسندهگان را در اجتماع چهگونه ارزیابی میکُنید؟
منزوی و کمی هم صبور.
آیا تا به حال ترس از شکست یا نداشتن اعتمادبهنفس رنج بُردهاید؟
نَه. البته الان نَه، شاید پختهتر شدهام. آیا شما این داستان را در مورد برناردشاو شنیدهاید؟ او در سِن نودسالهگی هر روز یکی از نمایشنامههایش را میخواند و اگر زمانی در فهم آن دچار مشکل میشد بار دیگر آن را میخواند و این عمل را اینقدر تکرار میکرد تا مشکل رفع شود و ناشر آثار او مجبور بود که این تغییرات را اِعمال کُنَد.
آیا شما هم اینقدر سختگیر هستید؟
امیدوارم اینطور نباشم.
شاید همیشه اینطور نباشید، اما در برخورد با منتقدان چهطور؟ برخوردتان چهگونه است؟
چرا؟ اتفاقن این خیلی جالب است. صحبتکردن دربارهی هر نمایشنامهای جذابیت و اهمیت خود را دارد. برخی آثار ساده و برخی از متنها دارای پیچیدهگی هستند. حتا هر نمایشنامهای سَبْک ادبی خاصی دارد. برخی آثار طبیعتگرایانه
(Naturalistic) هستند و برخی واقعگرایانه (Realistic). مهم اهمیت اثر است.
آیا برای نوشتن شجاعت و جسارت لازم است؟
تو زمانی شروع به نوشتن میکُنی که موضوع در ذهنت پرورش یافته است و براساس همین فرضیات مینویسی ولی گاهی فرضیات چیزی نیست که تو میخواهی.
آیا شما فکر میکُنید آدم جسوری هستید؟ آیا مخاطرهجویی یکی از اصول مهم در نمایشنامهنویسی است؟
تا به حال نشده صبح از خواب بیدار شَوم و به خودم بگویم: «خوب آیا میتوانم خطر کُنَم. یا نَه؟» اما فکر نمیکُنَم آدم محافظهکاری بودهام. هیچگاه هم این تصور را نداشتم که باید بهدنبال یک موضوع خاص برای نوشتن نمایشنامه بگردم. شاید هم در این کار موفق نبودم یا شاید هم بودم. تلاش کردهام که آثارم در عین پیچیدهگی، ساده هم باشند.
به نظر شما بهترین اثر میتواند تداومبخش باشد. بخش بازنویسیشده یا نسخهی اولیه؟
من بازنویسی نمیکُنَم. شاید گاهی این کار را انجام دَهم ولی خیلی کم پیش آمده است. تصورم این است که اگر اثری را که نوشتهام بازنویسی کُنَم روح اثر از بِین برود. من زمانی شروع به نوشتن میکُنَم که تسلط کامل بر متن و داستان دارم. البته این کار نیاز به جسارت دارد. شاید من کمی خودخواه باشم. در هر حال، نمایشنامههای من به گمان خودم آثار قابل تأملی هستند و شاید دلیل آن هم همین مسئله بوده است. به محض شروع اولین کلمه روی کاغذ متوجه زیبایی اثر میشوم، بهویژه شخصیتهای نمایشنامههای من جذابیت خاصی دارند. من به آنان اجازه میدهم هر آنچه که فکر میکُنَند انجام دهند یا بگویند زیرا آنان اینطور خواستهاند نَه من!
نمایشنامهی چه کسی از ویرجینا وولف میترسد؟ نقطهی عطف آثار شماست که شما را به شُهرت رساند، این اثر علاوهبر موفقیت تجاری توجه منتقدان را نیز به خود جلب کرد.
این نخستین نمایشنامهی من بود و در واقع بلندترین اثر من.
اکثر آثار شما شخصی است، احساس رضایت خاطر بزرگترین دغدغهی شماست.
همیشه اینطور نبوده است. اصول اخلاقی را زیرِپا نگذاشتن، دروغ نگفتن، پایینآمدن از خواستهها و سازشنکردن در اکثر آثار من دیده میشود. من از شخصیتهای آثارم لذت میبَرم و آنها را زیبا میبینم. شاید دلیل آن احساس نزدیکی است که به آنان میکُنَم. گمان میکُنَم موفقیت چه کسی از ویرجینیا وولف میترسد؟ نیز به همین دلیل است. گاهی چیزهایی وجود دارد که تو آن را زیر پا میگذاری، اما این به معنای ساختارشکنی نیست.
آیا تاکنون مجبور به سازش بودهاید؟
دوبار این اتفاق برایم پیش آمد که خوشآیند نبود. گفتن «بسیار خوب» تجربهي خوبی برای من نبوده است. همه به من میگویند که سازش لازمهی یک هنرمند است، اما من موافق نیستم.
این طرز تفکر را پس از سالها تجربهکردن به دست آوردهاید یا اینکه از همان دوران جوانی نیز به این مسئله اعتقاد داشتهاید؟
زیاد مطمئن نیستم ولی تا جاییکه به یاد دارم من همیشه اینطور بودهام. به نظر من زیبایی هنر در فکر هنرمند است. تو زمانی مینویسی که فکر میکُنی باید بنویسی و دیگران هم دربارهی تو اینگونه فکر میکُنَند.
آیا شما پرداختن به جزئیات را یک ارزِش میدانید؟
بله، نفس عمل هنر همین است، زیرا هنرمند دربارهي شعور و آگاهی سخن میگوید و بارها ارزشهای انسانی را مورد ارزیابی قرار میدهد. هنر به ما کمک میکُنَد که این ارزشها را دَرْک کُنیم یا آن را تغییر دَهیم.
شما دربارهی «ارزشگذاری» صحبت کردید، چیزی که در آمریکای امروز زیاد دربارهي آن صحبت میشود. آنرا چهگونه ارزیابی میکُنید؟
برخی کلمات در هر وضعیتی قابل استفاده نیستند. شاید یکی از ارزشهای مهمی که انسان را از تاریکی هدایت میکُنَد دموکراسی است. من معتقدم که ما برای رسیدن به دموکراسی راهی طولانی پیمودهایم. صلح رکن اصلی یک جامعه است و به همین دلیل فکر میکُنَم که هنر بهطور عام پایهگذار سیاست است.
آیا شما در آثارتان به این مسئله اشاره کردهاید؟
کموبیش. البته امیدوارم که اینطور بوده باشد. چون تو تنها یکبار متولد میشوی و فقط یکبار حق حیات و زندهگی داری پس باید برای آزادی و آزادبودن تلاش کُنی.
و بهعنوان آخرین سؤال آیا شما دوست دارید در خاطرهها بمانید؟
بله، این چیزی است که دوست دارم.
احساس آزادی چهطور؟
چیزی که الان وجود ندارد. واقعن جای تأسف است!
منبع: سایت اختصاصی آلبی
